محمد خزائلى
310
شرح بوستان ( فارسى )
باب هفتم در عالم تربيت سخن در صلاح است و تدبير و خوى * نه در اسب و ميدان و چوگان و گوى تو ( 1 ) با دشمن نفس همخانهيى ، * چه در بند پيكار بيگانهيى ؟ عنان بازپيچان نفس از حرام * به مردى ز رستم گذشتند و سام ( 2 ) تو خود را چو كودك ادب كن به چوب * به گرز گران مغز مردان مكوب كس از چون تو دشمن ندارد غمى ، * كه با خويشتن برنيايى همى وجود تو شهريست پر نيك و بد * تو سلطان و دستور ( 3 ) دانا ، خرد مبادا كه دونان گردنفراز ، * در اين شهر گيرند سودا و آز رضا و ورع نيكنامان حر * هوى و هوس رهزن كيسهبر چو سلطان عنايت كند با بدان ، * كجا ماند آسايش بخردان ؟ ترا شهوت حرص و كين و حسد ، * چو خون در رگانند ( 4 ) و جان در جسد گر اين دشمنان تربيت يافتند ، * سر از حكم و راى تو برتافتند